می توانستیم ما برویم تا بلندای درخت....تا سرسبزی گل...تا بینایی چشمان نگاه. تا ندیدن دیده ی من اما کجاست! آن توانستن ها!آن خواستن هایی که او نخواست....او نخواست که ما بتوانیم...بخواهیم و برویم....
کاش می خواستیم که او بخواهد........ .

من.. دوستش دارم من... می دانم عقل ودل یک ضرب آهنگ ندارد می دانم... افسوس که من ضرب آهنگ آن دو را نمی دانم با هم..
من و نگاه شدیم مثل عقل و دل اما چه بگویم نگاه؟! ..... گفتن ها برای گفتن.. نوشتن ها برای خواندن.
امید دارم که بیایی ... اما منتظر نیستم.... . انتظار سهم سنگینی دارد در واژه زمان برای من.. کاش.. امیدم را زنده می کردی و انتظارم را نابود-....
دوری ها زیباست.... دوری ها دلتنگی را می سازد..خاطرات..فاصله ها.. خوبی ها را به ذهن ما راه می دهد
بدی ها را کنار می زند ... دلتنگ می شویم... آری اما دلتنگ زیبایی ها می شویم.....
دیگر به پروردگارم نمی گویم مشکل بزرگی دارم . به مشکلم می گویم پروردگار بزرگی دارم.




